أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

357

تجارب الأمم ( فارسى )

بلند گريست . و من تكان شانه‌هايش را مىديدم . سايب گويد : چون چنان‌اش ديدم ، گفتم : - « اى امير مؤمنان ، جز نعمان كسى كه چهره‌اش شناخته باشد ، كشته نشده است . » عمر گفت : « فرودستان نيز از مؤمنان‌اند . ليك آن كه هم به شهادت بزرگ‌شان داشته ، چهره‌هاشان را و كيستىشان را نيك بشناسد . شناختن عمر را چه مىخواهند ؟ » سپس ، برخاست تا به اندرون رود . گفتم : « خواسته‌هاى كلان با خود آورده‌ام . » و كار آن دو سبد را به وى باز گفتم . گفت : « در گنج خانه [ بيت المال ] نه ، تا در كارش بنگرم . تو خود به سپاه خويش بپيوند . » سايب گويد : آن گوهرها را در گنج خانه نهادم و از مدينه به سوى كوفه شتافتم . عمر آن شب را كه من از مدينه بيرون آمدم ، سر كرد و چون بامداد شد ، كس به دنبال من فرستاد . به خدا چنان شد كه هر دو با هم به كوفه رسيديم . شترم را بخوابانيدم و وى نيز شترش را در پاشنهء شترم بخوابانيد . به من گفت : « به مدينه نزد امير بازگرد . مرا در پى تو فرستاده و من نتوانسته‌ام كه از اين زودتر به تو رسم . » سايب گويد : به وى گفتم : - « شگفتا ، چرا ؟ » گفت : « به خدا نمىدانم . » پس با هم بر شتر نشستيم و به سوى عمر شتافتيم . چون مرا بديد ، گفت : - « مرا با سايب چه كار ؟ نه ، كه سايب را با من چه كار ؟ » سايب گويد : به عمر گفتم : - « چه مىگويى ؟ » عمر گفت : « واى بر تو ، به خدا ، آن شب كه از مدينه برون شدى ، چون به خواب رفتم فرشتگان مرا به سوى آن دو سبد كه در آتش مىسوخته‌اند ، كشيدند . فرشتگان مىگفتند : تو را با آن گوهرها داغ خواهيم كرد . من آنها را در ميان مسلمانان پراكنده خواهم كرد . آنها را از اين جا ببر بىپدر . آنها را از گنج خانه برون آر و به فروش و در ميان